تبليغاتX
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟
khabar movasagh: emrooz tamame roznamehaye siyasi ya hokomati mikhan az rahpeymayi ax begiran ... va began posheshe taraftaraye aghaye mosavi monaseb nist ... az pesara khahesh mikonim lebasaye sadeye sabz beposhan .... lotfan 2khtara hejabeshono raat konan ... chon khabar negaraye dakheli mikhan maro jozve ashrar va bad hejabaye efrati moarefi konan .... movazebe ax bardari bashin ....yadetoOn nareha!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط مرجان در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 16:33 |
افشای آمار واقعی که وزارت کشور دراختیار داشته کارمندان معترض وزارت کشوراین آمار را خارج کردند: افراد واجد شرایط رای: 49322412 افراد شرکت کننده در انتخابات: 42026078 تعداد آرای باطله: 38716 1 میرحسین موسوی خامنه 19075623 کروبی 13387104 محمود احمدی نژاد 5698417 محسن رضایی میرقائد 37542189:43

سازمان ملل اعلام کرد که اگه تا 48 ساعت ديگه مردم در خيابان ها آماج حملات نظامیان حرفه ای شوند اعلام خواهد شد که راي گيري تقلب شده و دوباره شمارش ميشود در غیر اینصورت عضویت ایران را تعلیق میکنیم . به همه بفرستي

برنامه ي تجمع امروز، يكشنبه 24 خرداد، به منظور اعتراض به تقلب آشكار در انتخابات اخير، ساعت 5 بعد از ظهر در: تهران : بین میدان ولیعصر و تجریش و کوی امیرآباد (و نيز ميدان فاطمي) مشهد پارک ملت ، اصفهان خیابان چهارباغ بالا ، شیراز خیابان حافظ ، اهواز خیابان نادری ، کرج خیابان اصلی گوهردشت ، تبریز خیابان راسته کوچه و بازار ، کرمان در مقابل استانداری ، یزد خیابان پرفسور حسابی ، ساری فلکه ساعت ، گرگان خیابان ناهارخوران ، سنندج خیابان ششم بهمن ، چالوس خیابان رادیو دریا ، خرم آباد خیابان خرم رود

ه گزارش خبرگزاری انتخاب به نقل از خرداد نو - میر حسین موسوی پس از 12 ساعت که حتی نزدیکانش در بی خبری کامل از او بودند ساعتی پیش با یک بلند گوی دستی با تعدادی از مردم صحبت کرد. او از آنها خواست ضمن حفظ ارامش خود ساعت 12:30 ظهر امروز در مقابل ستاد مرکزییش در کوچه میرهای تجمع کنند. ستاد مرکزی وی در خیابان ولی عصر نرسیده به فاطمی کوچه میرهادی پلاک 4 قرار دارد

لطفاً اگر خبر رسمي براتون فرستاده شد براي همه بفرستيد. اطلاع رساني فقط از طريق ياهو امکان پذيره. ستاد کروبي اعلام کرد که فردا همه مشکي بپوشن. خبر 100% صدای آمریکا هم اکنون گفت : میر حسین موسوی مردم را تنها نگذاشته است ، میر حسین موسوی توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در خانه ی خود حبس شده است و هیچگونه دسترسی به خارج از خانه ی خود ندارد . حتما اطلاع رسانی کنید .. میر حسین موسوی به جز ما امیدی نداره و کسی رو ندارد

+ نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 19:40 |
یار دبستانی من

با من و همراه منی

 

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

 

حک شده اسم من و تو

رو تن این تخته سیاه

 

ترکه ی بیداد و ستم

مونده هنوز رو تن ما

 

دشت بی فرهنگی ما

هرزه تموم علفاش

 

خوب اگه خوب بد اگه بد

مرده دلای آدماش

 

دست من و تو باید این

پرده ها رو پاره کنه

 

کی می تونه جز من و تو

درد ما رو چاره کنه

 

یار دبستانی من

با من و همراه منی

 

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی...

 

لطفآ بیخیال نباشید. با هر دین و مذهب ایمان و اعتقادی که داریم باید از خودمون دفاع کنیم. به امید آینده ای روشن...

+ نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 19:32 |
پیرمردی روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد . سواری نزدیک شد و از او پرسید :

هی پیری ! مردم این شهر چه جور آدمهایی اند ؟

پیرمرد پرسید : مردم شهر تو چه جوریند ؟

گفت : مزخرف !

پیرمرد گفت : اینجا هم همینطور .

بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سوال را پرسید .

پیرمرد باز هم از او پرسید : مردم شهر تو چه جوریند ؟

گفت : خوب ، مهربونند .

پیرمرد گفت : اینجا هم همینطور !

+ نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 15:1 |
سلام.

دوباره امتحانننننننننننناسترس...

به مدت ٧  ٨ روز باید برم میبد.

لطفآ برام دعا کنید...

چاکر همگی...

فعلآ یا علی...

( عجب لاتی شدماا ... نه؟ ؟ ... اثرات امتحانه . شما به دل نگیرید . درست می شم ... انشاءالله... ) قلب ماچ بای بای ...

+ نوشته شده توسط مرجان در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 10:37 |

یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت .

وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند ، وا ایستاد .

آنگاه از میان آن دسته ، یک گربه ی درشت و عبوس پیش آمد و گفت :‌ << ای برادران دعا کنید ؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید ، آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد . >>

سگ چون این را شنید ، در دل خود خندید و از آنها رو بر گرداند و گفت : << ای گربه های کور ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد ، موش نیست ، بلکه استخوان است . >>


+ نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 15:55 |
یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود، مردی آمد و خود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه ی مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم خانه ی خالی اش خون می ریزد . امیر از او پرسید : << چه بر سرت آمده ؟‌ >> مرد در پاسخ گفت : << ای امیر ، پیشه ی من دزدی ست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم . وقتی که از پنجره بالا می رفتم ، اشتباه کردم و داخل دکان بافنده شدم . در تاریکی روی دستگاه بافنده افتادم و چشمم از کاسه درآمد . اکنون ای امیر ، می خواهم داد مرا از مرد بافنده بگیری . >>

آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند .

بافنده گفت : << ای امیر فرمانت رواست . سزاست که یکی از چشمان مرا درآورند . اما افسوس ! من به هر دو چشمم نیاز دارم تا هر دو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم . ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد ، و در کار و کسب او هر دو چشم لازم نیست . >>

امیر کس در پی پینه دوز فرستاد . پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند .

و عدالت اجرا شد .

+ نوشته شده توسط مرجان در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 21:23 |

روزی در شهر دوردستی به نام ویرانی ، پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم دانا.  مردمان از توانایی اش می ترسیدند و به سبب دانایی اش دوستش می داشتند .

در میان این شهر ، چاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه ی مردم شهر از آن می نوشیدند ، حتی پادشاه و درباریانش . زیرا که چاه دیگری نبود .

یک شب هنگامی که همه در خواب بودند ، جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایع شگفتی در چاه ریخت و گفت : << از این ساعت به بعد ، هر که از این آب بنوشد ، دیوانه می شود . >>

بامداد فردا همه ی ساکنان شهر ، به جز پادشاه و وزیرش ، از چاه آب نوشیدند و دیوانه شدند ، چنان که جادوگر گفته بود .

آن روز مردم در کوچه های باریک و در بازار ها کاری نداشتند جز اینکه با هم نجوا کنند : << پادشاه ما دیوانه است . پادشاه ما و وزیرش ، عقلشان را از دست داده اند . یقین است که ما نمی توانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن در دهیم . باید او را سرنگون کنیم . >>

آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پر کنند . وقتی که جام را آوردند ، از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم بنوشد .

از آن شهر دوردست ویرانی ، غریو شادمانی برخاست ، زیرا که پادشاه و وزیرش ، عقلشان را بازیافته بودند .


+ نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 14:55 |
دیشب تفریح تازه ایی اختراع کردم. و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدند . بر در خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح تازه ی من با هم جنگیدند.یکی فریاد می زد که : << این گناه است . >> دیگری می گفت : << عین تقواست . >>
+ نوشته شده توسط مرجان در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 18:17 |
سه روز پس از آنکه به دنیا آمدم ، هنگامی که در گهواره ی اطلسم خوابیده بودم و با حیرت و نگرانی به جهان تازه ی گرداگردم نگاه می کردم ، مادرم رو به دایه کرد و گفت : <<حال بچه ام چگونه است ؟ >>

دایه در پاسخ گفت : << خوب است ، بانو ،بانو من سه بار شیرش داده ام ؛ تاکنون نوزادی به این خردی و به این شادی ندیده ام . >>

من به خشم آمدم و فریاد زدم : << دروغ است ، مادر ؛ بسترم سخت است و شیری که نوشیده ام به دهانم تلخ می آید و بوی پستان در بینی ام ناخوش است و من سخت بی چاره ام . >>

مادر نفهمید ، و دایه نیز ؛ زیرا زبان من ، زبان جهانی بود که از آن آمده بودم .

در بیست و یکمین روز زندگی ام ، هنگامی که مرا نام گذاری می کردند ، کشیش به مادرم گفت : << ای بانو ، خوشا به حالت که پسرت مسیحی به دنیا آمد . >>

من در شگفت شدم و به کشیش گفتم : << پس مادر تو در بهشت باید بد حال باشد . چون تو مسیحی به دنیا نیامدی . >>

ام کشیش هم زبان مرا نفهمید .

پس از هفت ماه ، یک روز فالگیری به من نگریست و به مادرم گفت : << پسرت مردی محتشم و رهبری بزرگ خواهد شد . >>

ولی من فریاد زدم : << این دروغ است ؛ چون که من موسیقی دان خواهم شد و چیزی به جز موسیقی دان نخواهم شد . >>

اما در آن سن هم زبان مرا نفهمیدند ؛ و من بسیار در شگفت شدم .

حالا سی و سه سال گذشته است و در این مدت مادر و دایه ام و آن کشیش مرده اند (خدای شان رحمت کناد ) ، ولی آن فالگیر هنوز زنده است . دیروز او را نزدیک در کلیسا دیدم ؛ هنگامی که با هم سخن می گفتیم ، گفت : << من همیشه می دانستم که تو موسیقی دان می شوی . حتی در زمان کودکی ات من آینده ات را پیش گویی کردم . >>

من سخنش را باور کردم . زیرا که من هم زبان آن جهان دیگر را از یاد برده ام .  

+ نوشته شده توسط مرجان در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 14:21 |